تبليغاتX
واسه عسلم می نویسم
یه روز تو زندگیم بودی ، همین جا ، رو به روم بودی

 

یه اشتباهی کردمو ، دل تو رو شکستمو ، نمی بخشم خودمو

حالا پشیمون شدمو ، می خوام تو باشی پیشمو ، حق داری که نبخشی منو

شرمندتم

ستاره بود تو مشتمو ، تکیه می داد به پشتمو
احساسشو می کشتمو

احساستو می کشتم...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:1 توسط آرمان |


همدل و یار من نیست
کسی که یار من نیست در انتظار من نیست

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:4 توسط آرمان |


یادم بمون یه وقت نرم ز یادت
یادت باشه یادت باشه
کی بود که هی عشقو نشون میدادت
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 17:1 توسط آرمان |


روز جمعه تلخی و دور از عسلم.همیشه ما با جمعه ها حال نمی کردیم.فقط یروز جمعه فراموش نشدنی شد واسم که عسل پا شد اومد جایی که من بودم.اگه عسل میخونی این نوشته رو یادت میاد؟ با مامان و غزل اومده بودی.یادته؟

روزهای شیرین و قشنگ چه زود میان و میرن.خدا نکنه آدم تنها بمونه.هیچ کسیو نداشته باشه و نتونه کسیو راه بده تو وجود خودش.چقدر سخت چقدر سرد چقدر بی حس و حال.

اونی که انتظارشو میکشم اگه بیاد خوشبخت ترین آدم روی زمینم.احساس غربت و تنهایی نمیکنم.اگه بیاد چی میشه.ازم فاصله گرفته و تنهام گذشاته.اگه بیاد هیچوقت نمیذارم از برگشتنش پشیمون بشه.هیچوقت.اگه آدم یکیو داشته باشه اینقدر دوسش داشته باشه غمی نداره.همه وقت و عمرشو میذاره تا واسش بهترین هارو بیاره تا از اینکه کنار همن احساس خوشبختی کنن.

روزها و شبهای خیلی سخت و تاریکی رو میگذرونم.دلم خوشه که میاد و همه چیز درست میشه.یعنی میشه روزی بیاد؟یعنی میشه دلم شاد بشه؟حتی ازم فاصله میگیره تا نتونم بهش بگم حرفامو.بگم که عسل چجوری شدم.میخوام چیکار کنم.

خدایا بازم توکلم به توئه.سرنوشت و تقدیر دست توئه.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 17:50 توسط آرمان |


امروز عصر با عسلم تلفنی صحبت کردم.خیلی آروم شدم.حرفهای بیشتری مونده بینمون که ایشالله چند روز دیگه بعد از مدتها همدیگرو از نزدیک دیدیم صحبت میکنیم.توکل به خدا

از همه کسایی که واسم دعا کردن ممنونم.ایشالله همیشه خبرای خوش بشنوین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:21 توسط آرمان |


در فراغ معشوقم میسوزم و میسازم به امید اومدنش.یعنی روزی میاد که ببینمش دوباره.نگاش کنم.باهاش حرف بزنم و بعد ده بیست بار زنگ زدن گوشی برداره بهم نگه زود حرفتو بزن میخوام برم کار دارم درس دارم.

زندگیم چقدر مسخره و سرد شده.نمیدونم حلقه ای که دستمون بود مدتها رو حالا چیکارش کرده.با این بلایی که سرم میاره گمون نکنم دیگه حلقه کنه تو انگشتش.

ای کاش هیچوقت بدنیا نمی اومدم.آرمان نبود یا زودتر از اینها تو یه حادثه ای میمردم.اما زنده نبودم این روزهای تلخ رو نمیدیدم.واقعا تلخ.نه یه حرف نه یه هیچی... چرا بدنیا می آیم اصلا؟

اونی که دوسش داری جونتو میدی بهش اصلا بره نگات نکنه.با هر کس و هرچیزی که حال میکنه بره.انگار نه انگار که تو هم هستی زنده ای

در به در کوچه خیابان هایی شدم که باهاش میرفتم بیرون.

هر روز غروب میرم پاساژی که همیشه قرار میذاشتیم.خیابونی رو که مسیرش رو دست به دست هم میرفتیم.

الان ساعت ۱۰:۴۰ هست حدود دو ساعت پیش از دانشگا که اومدم رفتم جایی که وقتی حلقه خریدیم اولین بار رفتیم یه گوشه حلقه کردیم دست هم.عسل کجایی؟یادت میاد؟ یادت میاد؟ بیرحم سنگدل ظالم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:42 توسط آرمان |


روزها و شبها خیلی سخت میگذره واسم.نمیدونم عسلم رو از کی و از کجا بگیرم دوباره.دردمو به کی بگم؟ هیچکیو نمی بینم.انگار فقط یه عسل واسم هست که حالا دوره ازم منم غریب و غربت زده شدم.تو خونه حوصله حرف زدن ندارم همش تو اتاقم یه گوشه نشستم فکر میکنم.شبا تا نیمه هی شب بیدارم.خوابم نمی بره.دم دم های صبح که میشه خوابم میبره تا چشم رو هم میذارم گوشیم زنگ میخوره دوستم منتظره که بریم دانشگاه.داغون داغونم.انگار یه آدم مرده که همه زنده می بیننش.عسل تنهام نمیذاره.زندگی واسم نمی مونه دیگه.کجا برم چیکار کنم.واااای عسل؟دیروز رفتم همون جاهایی که همیشه قرار میذاشتیم.وقتی چشام میفتاد به جایی که ما با هم وایمیستادیم انگار دنیا تاریکه واسم.انگار منو از هفت آسمون پرتم کردن به زمین.فقط مواظب خودم بودم که گریم نگیره کسی ببینه اونجا تو اون شلوغی منو.همش تحمل میکنم با خودم حرف میزنم عکساشو میبینم بغض گلومو میگیره.تو کلاس که فقط حاضری میخورم.اصلا نمیدونم سر چه کلاسی میشینم.فقط سعی میکنم واحدهای باقیمونده رو این ترم تموم کنم بره تا برم سراغ برنامه های بعد که با عسل گذاشتم.

الان عسل کجاست؟چیکار میکنی؟به چی فکر میکنه؟به کی فکر میکنه؟با کی حرف میزنه؟کی کنارشه؟در چه حالیه؟ کی میتونه جوابمو بده کی؟ چرا هیچکی باهام حرف نمیزنه.واسم دعا کنین.عسل نرو نرو نرو عسل مهربونم نرو.ازت التماس میکنم

گاهی وفتا که میخوام به یاد تو گریه کنم
اشک بی کسی من گونه هامو می سوزونه
تا می خواد خنده ای رو لبای من جون بگیره
یاد چشمات روی لبخند منو می پوشونه
جای خالیت مثل یه خار توی چشمام می شینه
کور میشه انگاری بی تو دنیا رو نمی بینه
در و دیوارای خونه از تو دارن صد نشونه
گلای باغچه میگیرن از فراغت تو بهونه
کاش می شد با مهربونی پر کنیم فاصله ها رو
من می خوام اما چه فایده دل تو نامهربونه

من که چون شمعی به شام تار تو افروختم
هر چه کردی با دلم از شکوه لب را دوختم
روز و شب بوده دعای من سلامت بودنت
پس چرا آتش شدی از شعله هایت سوختم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 15:41 توسط آرمان |


دیشب یکی دو ساعت فقط زنگ زدم بهش و sms دادم اما جوابی نداد.حتی در برابر التماس هام جوابی نداد.هرگز اینجوری نبود.مهربون تر از اینها شناخته بودمش.برخوردش با من و پرستو مدتی هست عوض شده.اصلا حال و حس نوشتن ندارم چون چیزی جز دردها و غصه ها واسم نمونده که تو این بلاگ لعنتی بنویسم.فقط باز هم به هوای اون حس و حال روزهای آخر زمستون مونده به عید ۸۶ میام اینجا،چرا همه چیز داره عوض میشه؟چرا عسل؟ به چی فکر میکنی؟به کی؟
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:8 توسط آرمان |


بعد از روزهای آخر اسفند ماه سال ۸۶ ،ناملایمات زندگی منو وا داشت که بعد از کمتر دو سال دوباره بیام سراغ وبلاگی که روزهایی با صمیمیت عشق و دوست داشتن واسه هم می نوشتیم.شاید اینجوری بشه اون روزهای شیرین رو دوباره حس کرد.نمیدونم چی بگم از کجا شروع کنم.به وبلاگ تک تک کسایی که نظر میدادن اون روزها تو این وبلاگم رفتم،خیلی ها حذف کردن بعضی ها هم ماهها و یکی دو سالی هست که به وبلاگشون سر نزدن.خدا میدونه کجان و الان چیکار میکنن.

اونی که روزی بهم نمی گفت دوسم داره و همیشه تاکید داشت که دوسم داره اما خوشش نمیاد بگه حالا دیگه نه دوسم داره نه میگه که دوست دارم.خسته شده و دیگه از رنگ روی ما خوشش نمیاد.زندگی واسش فرق کرده و به چیزهای قشنگ تر فکر میکنه.

اولش خیلی حس داشتم بیام بنویسم اما یاد غصه و تنهایی هام که میفتم دیگه حس ندارم.

شب خوش - ۱۴ آبان ۸۸

چون سرابی در کویر ، چون خیالی دلپذیر

رفته بودی آمدی ، اما چه دیر ، اما چه دیر

رفتی و آمد بهار ، بیقرارم بیقرار

خاطراتت را فقط از من مگیر ، از من مگیر

از میان قاب دودی رنگ شیشه

می بریدی از من اما تا همیشه

با همه دریا دلی دل را به دریاها زدم

پشت پا بر اصل بی بنیاد این دنیا زدم

با هزاران آرزو ، با صد هزار شوق و امید

از پس دیروز و امروز ناگهان فردا رسید

ای دریغ از عمر رفته ، ای دریغ

قصه ابریشم و بیداد تیغ

خاطراتم لحظه لحظه رنج موعودم شده

چشمه بخت تشنگی آب گل آلودم شده

همچو ماه آسمان از من گریزان میشوی

مثل شب در ظلمت هر سایه پنهان میشوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:52 توسط آرمان |


سلام

نوروز باستانی و فرارسیدن بهار زیباییها را به عسل عزیزم و شما دوست عزیز تبریک عرض میکنم.

از اینکه به وبلاگم اومدید ازتون تشکر میکنم باید بگم که بنا به دلایلی من دیگه وبلاگ نمی نویسم.مطالب گذشته وبلاگ در ارشیو هستش،تعدادی خصوصی بود که حذفش کردم و مابقی رو براتون بدون محدودیت کپی میزارم (واسه کپی ctrl C و برای Paste کردن ctrl V)  که اگر خوشتون اومد تو بلاگهاتون استفاده کنید.

خدانگهدارتون ـ آرمان    

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:12 توسط آرمان |


My ,AsaL

My only friend the lover`s stone of patience

Help me embrace my lo neliness!

No one sees my sea of agony nor

How my world is crashing around me!

Majnou am I,bereft of all leili!

Forced into suffering much from so many!

Youth is lost to this raging heart!

Age falls on me in her destructive might.

Lonely without the lovers stone of patience

Heartless home,cold and blessed by gloom!

No star rises to adorn my night

No hope,no solution in sight.

No friendly face to greet me

No gracious companion to fill my lonely doom!

You be the rock of pain

Bear it and become a man!

Yet filled with grievance am i

Naught but a silhouette

A silhouestte without love

Withhout hope

In constant need of sunlight

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:7 توسط آرمان |


لحظه اي با من باش، تا که از آن لحظه برويم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه اي با من باش، تا که از تو نفسي تازه کنم
تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم
سفري تا ته بيشه هاي سر سبز خيال
تا به دروازه هاي شهر آرزوهاي محال
سفري در خم و پيچ گذر ستاره ها
از ميون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش تا به باغ چشم تو پنجره اي باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز کنم
شعري هم صداي بارون رنگ سبز جنگل و آبي دريا
قصه اي به رنگ و عطر قصه هاي عاشقاي دنيا
از يه لحظه تا هميشه، ميشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا
کوچه پس کوچه شهر و با خيالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:56 توسط آرمان |


عسلم،تو اي بال و پر من
رفيق سفر من
ميميرم اگه سايت نباشه رو سر من
تو اي خود خود عشق
که بي تو نفسم نيست
کجا تو خونه داري که هرجا ميرسم نيست

عسل،اي دلبرم ای دلبر
اي از همه عزيزتر
اي تو مرا همه کس داشتن تو مرا بس

تو دوره ي شبابم تو اومدي به خوابم
گفتي نياز من باش ترانه ساز من باش
يه روزي راستي راستي همون شدم که خواستي
شدي تو سرنوشتم براي تو نوشتم
خسته ي دين و دنيا ملحد کافر هستم
توئي تو مذهب من
من تو رو ميپرستم

با همه ي وجودم براي تو سرودم
در طلب تو هستم در طلب تو بودم
صدامو از تو دارم
شعرامو از تو دارم
اگه تو رو ندارم
واي به روزگارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:43 توسط آرمان |


   وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه می زنه
همه غصه های دنیا توی سینه ی منه
توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام
دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام
پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم
منتظر واسه رسیدنت ,تو بارون می مونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره
منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره
بعضی وقتا که میای سر روی شونم می ذاری
تموم غصه ها رو از دل من برمی داری
اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم غم می شینه تو حنجره غم می شینه تو حنجره

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:48 توسط آرمان |


تو چشام اشكي نمونده تودلم حرفي ندارم
ديگه وقت رفتنه سفر دورودرازه...
انتظار روز برفي  تودلم داغ زده سرما
انتظار آفتاب گرم تودلم يخ زده اما...
برف و بوران ابرو بارون
چيكه چيكه توي ناودون روز ابري
روز سرما  انتظار روز برفي ...
تو چشام اشكي نمونده تودلم حرفي ندارم
ديگه وقت رفتنه سفر دورودرازه...
انتظار روز برفي  تودلم داغ زده سرما
انتظار آفتاب گرم  تودلم يخ زده اما...
برف و بوران ابرو بارون
چيكه چيكه توي ناودون
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:29 توسط آرمان |


چشمهاي منتظر به پيچ جاده
دلهره هاي دل پاك و ساده
پنجره باز و غروب پاييز
نم نم بارون تو خيابون خيس
ياد تو از تنگ غروب تو قلب من ميكوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب هميشه باسه من نشوني از تو بوده
برام يه يادگاري ه جز اون چيزي نمونده
چشمهاي منتظر به پيچ جاده
دلهره هاي دل پاك و ساده
پنجره باز و غروب پاييز
نم نم بارون تو خيابون خيس
ياد تو از تنگ غروب تو قلب من ميكوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب هميشه باسه من نشوني از تو بوده
برام يه يادگاري ه جز اون چيزي نمونده
تو ذهن كوچه هاي آشنايي
پر شده از پاييز تن طلايي
تو نيستي و وجودم و گرفته
شاخه خشك پيچك طلايي
ياد تو از تنگ غروب تو قلب من ميكوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب هميشه باسه من نشوني از تو بوده
برام يه يادگاري ه جز اون چيزي نمونده

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:16 توسط آرمان |


اگه دنیا رو بری بگردی
میدونم نرفته بر میگردی
میدونم تو مثل من عاشقی رو
نه تو دیدی و نه پیدا كردی
دل من فدای لطف و كرمت
رفتن و اومدن محترمت
حاجت قلب من عاشق تو
هنوزم بسته به ناز قدمت
دارمت برو دارمت
هنوزم دوست دارمت
فكر نكن دست خدا می سپارمت
نگیر از من امید بودنت رو
قشنگی هوای دیدنت رو
اگه خواستی میگیرم دامنت رو
نبینم روز بی من رفتنت رو
یه دنیا می می ارزه هنوز برق نگاهت
اگه رفتی عزیزم خدا پشت و پناهت
دارمت برو دارمت
هنوزم دوست دارمت
فكر نكن دست خدا می سپارمت

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:28 توسط آرمان |


دلبركم چيزی بگو
به من كه از گريه پرم
به من كه بی صدای تو
از شب شكست ميخورم
دلبركم چيزی بگو
به من كه گرم هق هق ام
به من كه آخرينه
آواره هاي عاشقم
چيزي بگو كه آينه
خسته نشه از بی كسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی
نذار كه از سكوت تو
پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو
خاكستر پروانه ها

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:44 توسط آرمان |


این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنوکه سوز نامه ی ویرانی من است

امشب نه این که شام غریبان گرفته ام بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو زهرایم شور حال مرد،بعد از تو حس شعر فنا شد ، خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد، برچشم باد فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهر ورزیدنمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دل خوشی و عشق باقی است ، اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجهه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیز بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام، فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم خسته ام،

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق این ها چهقدر فاصله دارند تارفیق

من را به ابتذال نبودن کشیده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سفتان جفا کار زنده اند

یعقوب درد می کشد و خرد می شود یوسف همیشه وصله ی نا چور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند ، منصور را هر آیینه بر دار می زنند

ایجا کسی برای کسی ، کس نمی شود حتی عقاب در خور کرکرس نمشود

جایی که سهم مرگ جز تازیانه نیست حق باتو بود ماندنمان عاقلانه نیست.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:54 توسط آرمان |


پرنده هاي قفسي عادت دارن به بيکسي
عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس
نميدونن سفر چيه
عاشق دربه در کيه
هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه
يه عمره بي حبيبن
با آسمون غريبن
اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن
چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون
تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره
چشمه ي کوه مشرق چه راه دوري داره
قفس به اين بزرگي کاشکي پرنده بودم
مهم نبود پريدن ولي برنده بودم
فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني
چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون
پرنده هاي قفسي عادت دارن به بيکسي
عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس
نميدونن سفر چيه
عاشق دربه در کيه
هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه
يه عمره بي حبيبن
با آسمون غريبن
اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن
چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 16:24 توسط آرمان |


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:13 توسط آرمان |


بده دستاتو بمن تا باورم شه پیشمی

میدونم خوب میدونی تو تار و پود ریشه امی

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من

چرا من نگذرم از یه استخون به اسم تن

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی

توی این کابوس درد رویای مهربونمی

میدونی با تو پرم از شعر و ستاره

میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره

میدونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق رو بکاره

میدونی با تو پرم از شعر و ستاره

میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره

میدونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق رو بکاره

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز

عشقتو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

بجون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم

نمیدونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم

ممنونم که بچه بازی هامو طاقت می کنی

هرچقدر بد میشم اما تو نجابت میکنی

هرکجای دنیا باشم با منی و بر منی

نگران حال و روزم بیشتر از خود منی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:1 توسط آرمان |


دلم مثل دلت خونه شقايق چشام دريای بارونه شقايق
مثل مردن ميمونه دل بريدن ولی دل بستن آسونه شقايق
شقایق درد من یکی دو تا نیست آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش که حتی یک نفس از من جدا نیست 
شقایق اینجا من خیلی غریبم آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصش جنس کوه دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت ته گل خونه های بی کسی برد
دویدیمو دویدیمو دویدیم به شبهای پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی که سالار تموم عاشقایی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:17 توسط آرمان |


 به دنبال واژه ای میگردم! تا قلمم راسیراب کنم واین آخرین شاید هم آغازی برای فرداییست که هنوز در راه نیست و کاغذهای مچاله شده ی زباله دان گواه به این راز دارند و این آیینه خسته تر از همیشه زیر غباری از دور تنها تصویر مرا بدونه هیچ واژه ای به سکوت فریاد می زند امروز غبارت را به باد می دهند .

 هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیباى تورا / هرگز نمى گیرد کسى در قلب من جاى تورا

 گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی/ مه نیست بدین گونه فریبا که تویی/ غم برسر غم ریخته آن جا که منم/ دل برسردل ریخته آنجا که تویی

 زندگی دفتری از خاطر هست. یک نفر در شب کم، یک نفر در دل خاک، یک نفر همدم خوشبختی هاست، یک نفر همسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان میگزرد ما همه همسفریم

 اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد، دل می گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهمیدم که دروغ وهوسه، غصه خوردن نداره ،گریه کردن نداره، به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چی شد، قلب اون مال کی شد اون که از من پر گرفت چی می خواستیم وچی شد، اونی که مال تو بود اگه لایق تو بود تورو تنها نمی ذاشت، با خودت جا نمی ذاشت... اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد.

 خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی خوشا چشمی که رخسار تو بیند خوشا ملکی که سلطانش تو باشی خوشا آن دل که دلدارش تو گردی خوشا جانی که جانانش تو باشی مشو پنهان از آن عاشق که پیوست همه پیدا و پنهانش تو باشی برای آن به ترک جان بگوید دل بیچاره تا جانش تو باشی

 اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست. همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست

 مهربانا ، سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی....

 هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید/ بهر یک گل منت صد خار می باید کشید/ من به مرگم راضیم، اما نمی آید اجل/ بخت بد بین، از اجل هم ناز می باید کشید

 حیف از آن صداقتی که بود و نیست/ آن همه نجابتی که بود و نیست/ ای شکوه سبز تو برای من/ سایه حمایتی که بود و نیست/ یک صدای خسته در گلوی نی/ ناله شکایتی که بود و نیست/ آن همه دو بیتی آن هم غزل/ شرح بی نهایتی که بود و نیست/ عشق اگر چه گاه جلوه می کند/ عاشقی حکایتی که بود و نیست

 دستهایت تکیه گاهم بود و نیست/ عشق تو پشت و پناهم بود و نیست/ حیف! آن وقتی که عاشق شد دلم/ چیز سبزی در نگاهم بود و نیست/ عشق این سرمایه بازار دل/ آب این روی سیاهم بود و نیست/ یاد آن ایام مشتاقی بخیر/ عاشقی تنها گناهم بود و نیست

 شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب/ من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم

 روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع/ سرمن وقت وداع گوشه دیوار گریست

 کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی.... آهسته می گویم: الهی! بی اثر باشد ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:16 توسط آرمان |


زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ،
آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نگه دار ،
بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند … عزیزم گریه نکن
چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد !
وقتی اشکهایترا میبینم غم و غصه به سراغم می آید!

 دلت تنگ است میدانم

قلبت شکسته است می دانم ،

زندگی برایت عذاب اور است میدانم ،

دوری برایت سخت است میدانم …

اما برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم

گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ،

گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد …

آرام باش عزیزم ، دوای درد تو گریه نیست!

بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن...!
با تنهایی باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که تنهایی
!
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .!

گریه نکن چون گریه تو را به فراسوی دلتنگی ها میکشاند !

گریه نکن که چشمهایم طاقت اینرا ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند ،

و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از گونه هایت پاک کنند .!

گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم!
گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم
!
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن خیس و خسته شود؟

ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ،

اگر من تمام وجودت می باشم ،اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ،

تنها یک چیز از تو میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند!

زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ،

آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نگه دار ،

بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند … عزیزم گریه نکن

چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد !

وقتی اشکهایترا میبینم غم و غصه به سراغم می آید!
وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم میآید
!
وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم!  

وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق خسته از پرواز !
گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم، بگذار این اشکهایگذشته را از گونه های نازنینت پاک کنم ،

دستهایت رادر دستان من بگذار ،سرت را بر روی شانه هایم بگذار  و درد و دلهایت را در گوشم زمزمه کن … من می شنوم بگو درد دلت را !
با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد

باگفتن درددلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود!
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشک از چشمانت سرازیر می شود

آری پس برای آخرین بار نیز گریه کن چون این درد دلی بود که من نیز با چشمان خیس نوشتم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:12 توسط آرمان |


عاشقش بودم...می پرستیدمش...
همیشه این ترس تو من بود که اونم منو دوست داره...
ترسی که از بچگی با من پا گرفته بود...
نکنه یه روز بذاره بره من بمونم و این دلم..
جواب دلمو چی بدم که غرورشو شکستم؟...
ولی هر بار که میدیدمش میگفتم نه...اون منو دوست داره....

 چرخ زمان چرخید و چرخید تا اینکه از چیزایی که میترسیدم سرم اومد...

بتی که میپرستیدم دیگه تو بتکده نبود....

یه بت پرست دیگه قدر بت منو دونست و اونو از جلوی چشمم دزدید...

من موندم و یه دنیا خاطره زمانی که بهش میگفتم عاشقشم...

بارها به خودم گفتم کاش لحظه ای که بت منو میبردن یه دل سیر ازش خداحافظی میکردم...

کاش میدونستم من بنده چه کمی تو عبادت کرده بودم که بتم ازم راضی نبود....

چشمامو میبستم و اون بت رو به شکل انسان جلوی خودم تصور میکردم....

جلوش زانو زدم و با چشمایی که از اشک قرمز بود به بالا نگاه کردم و توی چشماش گفتم که عاشقتم...

با یه لبخند ملیح سرشو اورد پایین...اورد دم گوشم...

خوشحال شدم که عبادتم به درگاهش مستجاب شده...

اون دیگه منو غلام خودش میدونه...

تو قلب بتم جزو دوستان و محارمش حساب میشم...

خم شد و به جای نجوا کردن این رویاهای شیرین توی گوشم اروم دستمو از پشت بست...

منم حسب بندگی سر طاعت دل فرود اوردم ولی هنوز تو چشمش زل زده بودم...

فهمیده بودم بت از من قربانی میخاد...

دلش میخاد با ارزش ترین چیزمو...قلبمو بهش بدم تا اثبات کنم که از ته ته قلبم دوستش دارم...

باکی از مرگ نبود....قلب مال اون بود چه بیرون تن چه درون....

رو همون حالت دو زانو زل زدم تو چشمش و اون با همون لبخند ملیح قد راست کرد و به خورشید تو افق خیره شد...

میدونست عاشق سرخی غروبم...واسه همین میخواست دم غروب سینه ام رو بشکافه...

اسمون سرخ شد...همرنگ چشمای من...همرنگ خون تو رگم و همرنگ قلبی که به عشق بت میتپید...

بت اروم از زیر لباس شاهنشاهیش یه خنجر نازک در اورد...ولی بلند...

خوب میدونست قلب من تو اعماق وجودمه...

هر کسی راحت بهش دست پیدا نمیکنه...

واسه همین خنجرش بلند بود...

به بلندای شبایی که به عشقش تو تنهایی زیر پتو های های گریه کرده بودم...

با افتخار سرمو گرفتم بالا و اماده قربانی شدن شدم...

مثل یه سرباز وفادار به وطن که تنها جرمش دوست داشتن و عشق بود...

تو چشمای بت نگاه کردم...زلال مثل چشمه های کوهساران...مهربان مثل افتاب...پهناور مثل افق و پر خاطره مثل سایه بید مجنون...

خنجرو اروم روی قفسه سینه ام گذاشت و اروم تو گوشم نجوا کرد:خداحافظ...

منم اروم گفتم خدا حافظت باشه کسی که خدای من بودی و هستی...

واحساس کردم نوک تیز خنجر نازک و بلند توی قلبم جایی که مرکز پرستش بت بود فرو رفت...

لباسم همرنگ اسمون شد...

خون از لای سینه بیرون میزد و من همچنان با چشمانی که به زوال مرگ پیش میرفت و بی رمق میشد تو چشمان بتم زل زدم و گفتم سلام بر سلطان...

السلام علیک یا سلطان و یا رفیق و یا عزیز...

بی حال  رو دو زانو نشستم...و به بت زل زدم....

با چشمان اشکبار و خسته و بی رمق...

بت هوس کرد دل منو کامل مال خودش کنه....

با لبخند ملیحش تو چشام زل زد و اروم اروم مثل سرعت مورچه خنجرشو میکرد توی قلبم...

از دیدن جون دادن من لذت میبرد...

دستای من بسته بود و تقلای من عاجزانه...

اما اون خدا بود و از دیدن عجز من شاد میشد و دل من به شادی اون شادتر...

اروم سرمو به سینه فشرد و گفت:اروم بنده...

اروم رو بال موج بخواب و به دریا سفر کن...

اروم رو بال نسیم بخواب و به اسمونا سفر کن...اروم...

در حالی که من جون میدادم و بدنم تکون میخورد....

روح از کالبد خارج شد...

قربانی با رضایت کامل بز فراز قله بلند....رو به افق...

زمانی که اسمان سرخی غروبو در بغل داشت  عشقشو به بت ثابت کرد...

چشمانش باز موند...

بدن بی جانش بر فراز بلندی موند تا دیگران بدانند در اوج عشق همه چیزشو فدای بت کرد...

چشمانش باز موند تا اونایی که قربانیو پیدا میکنن بفهمن که چشم به راه برگشتن بته....

و دستاش بسته تا بدانند او یه عاشق دل و سر سپرده بود....

و لباسش سپید مانند عشقی که در دل داشت...

با حسرت توی چشم منتظر و چشم به راه امدن بتی هستم که مستانه از گرفتن جان قربانیش کالبد اونو ترک کرد...

او ارام امد...

همون طور هم ارام و با وقار رفت و من موندم و چشمای پر از حسرت دیدار دوباره او و یه کالبد بی قلب...

میدونم بت یه روز دوباره سر مزار قربانی اش میاد...چشم به راهتم بت من... 

و ایندفعه عاشقانه تر از قبل می پرستمت...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:11 توسط آرمان |


این داستان را در به تمام کسانی که در هر مقامی و در هر جایی هستند و پس از خواندن آن قلب خود را شیشه‌ای می‌کنند، تقدیم می‌کنم. اتفاقی که چندی پیش برای ما افتاد...

تازه امروز نفس راحتی میکشیدم، چون امتحانات پایان ترمم تمام میشد و می‌توانستم کمی بخوابم یا با دوستانم صحبت کنم و به خانه اقوامم بروم یا مهمان دعوت کنم. همین‌‌طور که فکر می‌کردم، دوستانم همه با هم در حیاط دانشگاه منتظرم بودند و با دیدن من گفتند: (فاطیما)، چرا اینقدر دیر از سر جلسه بلند شدی؟ ما تقریبا نیم ساعت پیش خلاص شدیم! خندیدیم و همه با هم به یک گوشه دانشگاه که آلاچیق‌های متعددی داشت و بسیار زیبا طراحی شده بود رفتیم و شروع به صحبت کردیم. ناگهان از دوستانم پرسیدم بچه‌ها فرصت دارید راجع به موضوعی با هم صحبت کنیم؟ آنها گفتند: چرا که نه، هر چه بیشتر صحبت کنیم، بیشتر پیش هم می‌مانیم، بعد باید هر کدام به شهرهای خودمان برگردیم. یکی از دوستانم گفت: فاطیماجون راجع به چه موضوعی صحبت کنیم؟ من بدون مقدمه گفتم: قلب! با گفتن این کلمه شلیک خنده بلند شد و همه یک صدا گفتند: ای عاشق بدبخت! من تعجب کردم؛ این همه موضوع راجع به قلب است، چرا آنها فورا فکر کردند من عاشق شدم؟! وقتی به قلبم رجوع کردم، دیدم بی‌‌ربط هم نگفتند! پس من هم با آنها خندیدم و گفتم حالا...

    راستی بچه‌ها شما راجع به قلب چه می‌دانید؟ یکی گفت: همه می‌گویند قلب از گوشت درست شده و درونش پر از خون است، دیگری گفت: شاعران قلب را به چیزهای خیلی بهتری تشبیه میکنند، قلب جایگاه عشق، حسد، کینه و غیره است.یکی قلب را جایگاه خاطرات تلخ و شیرین توصیف و یکی دیگر قلب را به شیشه تشبیه کرد. شیشه‌ای که با غم می‌شکند. آنها از شادی‌ها و غم‌هایشان گفتند. از شادی‌هایشان که زودگذر و داستان‌ غم‌هایشان که طولانی بود.

    یکی از دوستانم این طور ادامه داد: در زندگی جز درد و غم چیزی نصیب من نشد، انگار سرنوشتم را با غم نوشتند، شادی‌ام مادرم بود که او هم رفت. پس قلب جایگاه غم و دلتنگی است. یکی گفت: برادرم هر چه تلاش کرد در کنکور قبول شود، نشد. پس قلب گورستان علم است و آرزوها. دیگری گفت: شوهرم مرا درک کند، پس قلب جایگاه احساسات قشنگ است. یکی از دوستانم گفت: هر چه خوبی می‌کنم انگار دستم نمک ندارد. چند روز پیش، کلی وقتم را برای یاد دادن درس آنالوگ به دوستم تلف کردم. وقتی امتحانش را داد، گفتم کمک‌هایم موثر بود، توانستی امتحانت را خوب بدهی؟ گفت: مگر چه کار کردی، فقط چند سوال مرا جواب دادی. خودم زحمت کشیدم! پس قلب جایگاه خفه کردن خوبی‌هاست.

    ناگهان دوستم (هانیه) زد زیر گریه و گفت: شما همه از قلب و درد و رنج و شادی گفتید، اما هیچ‌کدام از سرنوشت من اطلاع ندارید! غم من از تمام غم‌های دنیا بیشتر است. همه تعجب کردیم، چون او از همه ما شادتر بود و همیشه مطالب بامزه و خنده‌دار را برایمان باSMS می‌فرستاد. او دختری زیبارو، شاداب، مهربان و بسیار مورد توجه بود. من همیشه می‌گفتم کاش من جای او بودم. یک لحظه دنیا بر سرم خراب شد. خدایا ظاهر آدم‌ها چقدر با باطنشان فرق دارد!

    او بعد از کلی گریه کردن کمی آرام شد و گفت: قلب من جایگاه کینه، حسد، انتقام و خیلی چیزهای دیگر است. کمی او را نوازش کردم و گفتم هانیه‌جون خب حرف بزن تا سبک شی. او گفت: من 15 سالم بود که عاشق پسری زیبا با موهای بلوند و چشمان آبی شدم. برخلاف میل پدر و مادرم با پافشاری با او ازدواج کردم، ما همه تعجب کردیم!

    هانیه تو ازدواج کردی؟ ما همه فکر می‌کردیم مجردی و چند خواستگار خوب برایت پیدا کرده بودیم. او گفت: نه تنها مجرد نیستم، بلکه من یک مادرم. مادری که غم دیدار فرزندم مرا دیوانه کرده!

    حرف او را قطع نکردیم، چون داستان برایمان جالب شده بود. او ادامه داد: من با پسری ازدواج کردم که برخلاف ظاهر زیبایش بعد از ازدواج به چند صفت او پی بردم. هم معتاد بود، هم دزد و بدبین! اوایل، وقتی جواهراتم یکی‌یکی گم می‌شد، فکر می‌کردم من با حواس پرتی آنها را جایی گذاشتم یا گم کردم، ولی بعد متوجه شدم که او اثاثیه خانه و جواهرات مرا برای خرج موادمخدر می‌فروشد... و زمانی که این مسئله را به او گفتم، او به التماس افتاد و گفت: هانیه‌جون به خدا من مقصر نیستم، به حرفم گوش کن، من گول خوردم، دلم می‌خواهد ترک کنم، ولی می‌ترسیدم از تو کمک بخوام. سخت‌گیری‌ها و بدبینی‌هایم برای همین بود، می‌ترسیدم.

    او همچنان التماس می‌کرد، من مستقیم به خانه مادرم رفتم. از ناراحتی به درس پناه بردم و خوشبختانه در کنکور قبول شدم. حالا نه از شوهرم خبر دارم نه از فرزندم. دلم خیلی می‌خواهد یک‌بار دیگر موهای فرزندم را شانه کنم و صورتش را ببوسم. حالا فهمیدی چرا قلب من جایگاه بدی‌ها شده!من لبخند زدم و گفتم هانیه‌جون چه مشکل کوچکی! آدم برای این مشکل کوچولو می‌تواند راه‌حل‌های زیادی داشته باشد. او بغض کرد و با خشم به من گفت: تو به مشکل به این بزرگی می‌گویی کوچک!؟ گفتم: بله همه چیز راه دارد، فقط وقتی آدم‌ها بمیرند برای آنها نمی‌توانیم کاری انجام دهیم. او گفت: حرف زدن چه آسان، عمل کردن چه مشکل! به او گفتم: عمل کردن چه آسان! فقط با من همکاری کن، آن‌وقت هم شوهر و هم فرزندت را سالم به تو خواهم داد و با خنده گفتم (همچنین قلبت را)! فقط به حرف‌هایم گوش کن. همه دوستان ماتشان برده بود، انگار دیگر آن همه فضای دانشگاه، آن همه دختران و پسران شاداب و حوض کوچک جلوی پایمان که پر از ماهی بود، آبشار مصنوعی دانشگاه که یک ساعت بسیار بزرگ را روی قله آن کار گذاشته بودند و گل‌های زیبایی که اطرافمان را به صورت بهشت خداوند درآورده بود، هیچ‌کدام را نمی‌دیدند و فقط به حرف‌های من و هانیه گوش می‌دادند.

    من به هانیه گفتم: عزیزم، برای این کار باید قلبت را مانند یک دفتر باز کنی و با خون خودت، جوهر و با عقل خودت قلم بسازی. او گفت: حرف تو را نمی‌فهمم. گفتم: صبر داشته باش، کم‌کم می‌فهمی. حالا در خیال خود روی قلبت بنویس، همسرت چه صفت‌های خوبی داشت؟ حالا به قسمت بالاتر صفحه توجه کن، چه صفت‌های بدی داشت که در قلبت نوشته شد؟ آنها را با فکرت پاک کن. حالا اجازه بده ما هم برایت بنویسیم. هانیه‌جان دنیا به آن زشتی که تو تصور می‌کنی نیست، به اطرافت نگاه کن. تو می‌توانی از تمام آفریده‌های خدا هم پند بگیری، هم لذت ببری. تو جوانی، باید بخندی، باید شاداب باشی اما برای این کار به چند چیز نیاز داری. تیشه، دستمال و شیشه پاک‌کن.

    خندید و گفت: جوک تعریف می‌کنی؟ گفتم: اگر آدم‌ها بدانند که همه ما به این سه چیز نیاز داریم، آن‌وقت در جهان، همه خوشبخت خواهند بود؛ همان‌طور که خداوند می‌فرماید من شما را با عشق آفریدم و به شما اجازه دادم در زمین با عشق زندگی و از تمام نعمت‌های من برای زندگی کردن به نحو احسن استفاده کنید.

    هانیه‌جان شما همه از قلب صحبت کردید، اما من امروز می‌خواهم از قلب خودم صحبت کنم، تو فقط گوش کن.

    من در زندگی قلب شیشه‌ای را برای خودم انتخاب کردم؛ قلبی که از شیشه است، اما هیچ سنگی نمی‌تواند آن را بشکند. او گفت: قلب شیشه‌ای؟ چه جوری؟ گفتم: حالا برایت می‌گویم. من هم مثل تو سختی‌های زیادی در زندگی کشیدم که در اثر بی‌تجربگی به من هم خیلی بد گذشت. روزی با خود فکر کردم خدایا تو می‌گویی من بندگانم را دوست دارم، پس چرا این همه بلا بر سر من می‌آید؟ ناگهان به یاد یک جمله زیبای قرآنی افتادم که در آن گفته شده بود، انسان‌ها در اثر اشتباهات و گناهانشان دچار مشکل می‌شوند. همین یک جمله جرقه‌ای شد برای من. ناگهان به قلبم الهام شد، قلبت را بشوی! در خیالم تیشه‌ای برداشتم و وارد قلبم شدم. هر جا از هر کسی ناراحتی داشتم وگره‌ای در قلبم بود آنها را با تیشه تراشیدم و از قلبم دور کردم، تمام قسمت‌های کدر قلبم را که نشانه کدورت درونی‌ام بود با شیشه پاک‌کن و دستمال، تمیز کردم. آن‌قدر قلبم را پاک کردم که به جای گوشت و خون، قلبم را به صورت یک حباب شیشه‌ای درآوردم. حبابی که فقط من در آن جا داشتم و می‌توانستم از درون آن، خانه شیشه‌ای بیرون را تماشا کنم.

    متوجه شدم بیرون قلبم زیبا نیست. چشم‌انداز من باز هم چیزهای بد را می‌بیند. در خیال خودم از گل فروشی‌های معتبر، گل‌های زیبایی می‌خریدم و بیرون قلبم می‌کاشتم.

    حال من دارای قلبی شیشه‌ای، صاف، روشن، بی‌‌کینه و بی‌‌حسد و در بیرون قلبم گل‌های رنگارنگ دارم و هر روز به تماشای این گل‌ها می‌نشینم و آنها را آبیاری و از بین آنها بهترین‌ها را وارد قلبم می‌کنم.

    هانیه‌جان بیا از هر کس که کینه‌ای داری و این کینه‌ها به دیواره قلبت چسبیده با تیشه بتراش و دور بریز. قلبت را بشوی و بعد به طرف مشکلات برو. او گفت: این بار خود را اول به خدا، بعد به تو می‌سپارم. گفتم: پس بیا از حالا شروع کنیم. با صدای بلند گفتم بچه‌ها خداحافظ، دیدار ما منزل هانیه‌جون، جشن دور هم بودن مجدد در کانون گرم خانواده‌اش. دست هانیه را گرفتم و مستقیم به خانه‌ خودمان بردم. از پدرم خواهش کردم که با ما به خانه هانیه و پیش همسرش برویم. برنامه‌ریزی‌ها را به پدرم سپردم.

    وقتی درخانه را زدیم، همسر هانیه با شادمانی به استقبال ما آمد. بعد از صحبت‌های بسیار، او گفت: دوست بدی داشتم که مرا ناجوانمردانه معتاد کرد. من هانیه و فرزندم را دوست دارم. در ضمن چون پولم برای تهیه مواد و خرج خانه کافی نبود به راه خلاف کشیده شدم.

    پدرم او را نزد پزشک برد. سه روز در بیمارستان بستری شد. خونش را تصفیه کردند و به او آموزش‌های لازم را دادند. او دوباره به خانه نزد همسر و فرزندش برگشت. امروز که این مطلب را برایتان می‌نویسم قرار است با دوستانم به خانه آنها برویم. خیلی فکر کردم چه چیزی برایش ببریم بهتر است. من یک حباب شیشه‌ای به شکل قلب پیدا کردم، درونش شن‌های رنگی ریختم و چند گل زیبا را در آن جای دادم و روی کاغذ نوشتم (هانیه‌جان ما آدم‌ها باید بدها را ببخشیم و با آنها با حسن نیت برخورد کنیم. با آمدن سال نو، قلب خود را نو و دیواره‌های آن را تمیز کنیم. صاف و زلال همچون آب، همه را دوست داشته باشیم، به همه خوبی کنیم، حتی کسانی که به ما بدی کردند، چون هیچ‌کس از خوبی زیاد تنبیه نمی‌شود. حتی اگر تنبیه شود ناراحت نمی‌شود، چون کار خوبی انجام داده. عشق خدایی را مانند گل‌های زیبا در قلبمان بکاریم و به چشمانمان یاد بدهیم تا همه‌چیز را خوب ببینند، البته هوشیارانه و چیزهای بد را به خوب تبدیل کند. اگر کسی به ما بد کرد و ما هم به او بد کنیم، ما هم در رده‌ بدها قرار می‌گیریم، پس یک خوب کم می‌شود و یک بد زیاد.) هانیه‌جان سعی کن خوب باشی و خوب‌ها را زیاد کنی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:6 توسط آرمان |


کاش ادمها برای هم مرهم بودند
کاش به افکار و اعتقادات هم احترام میگذاشتند
کاش مهرورزی از حد شعار فراتر میرفت
کاش در قضاوتها و تصمیم گیری برای دیگران خودمان را در موقعیت انها قرار میدادیم
کاش تحمل عقاید مخالف را داشتیم و با افکار دیگران به نحو شایسته برخورد میکردیم

کاش حرفها را بشنویم تا به فریاد تبدیل نشوند
کاش صداقت را زیبا و دروغ را زشت می پنداشتیم
کاش و کاش و کاش
..................
اگر اینچنین می بود دیگر چه کسی احساس دلتنگی میکرد و چگونه دلی می شکست

و ایا زیباتر و وجدانمان اسوده تر نبود ؟

کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
که چنین گاه به گاه
میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !
می سرایی از لب.....شعر مستانه آه
!
راز زیبایی مژگان سیاه

در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !
و سرودن از تو

با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم کتمان است !
کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟

رنج اندوه کدامین خواهش
نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟
نغمه زرد کدامین پاییز ...
غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟

کاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟
که چنین مبهوتم ....
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!
با تو ای ترجمه عشق خدا را دیدم
!!!
آه ای میکده ام
!!!
گاه بیداری را

از من و بیخبری هیچ مخواه !
که من از مستی خود هشیارم
!
کاش میدانستم ... به چه می اندیشی
!!!
کاش میدانستم!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:4 توسط آرمان |


دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت.
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشترمی‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم  می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای  چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی  نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:3 توسط آرمان |


بهترین دوست اون دوستی که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت
بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین
گفتگوی عمرت رو داشتی.

ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم،
ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست
نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم
.
اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی، تضمینی بر این نیست که
اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه
و اگه اینطور نشد، خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده
.
در یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد، در یک ساعت میشه
کسی را دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ولی یک عمر
طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد
.
دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال
دارایی نرو چون کم‌کم افول می‌کنه دنبال کسی برو که
باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز
تیره را روشن کرد. کسی را پیدا کن که تو را شاد کنه
.
دقایقی توی زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ
میشه که میخوای اونو را از رویات بیرون بکشی و توی
دنیای واقعی بغلش کنی
.
رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری.
چیزی باش که میخوای باشی. چون فقط یک جون داری و یک
شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی
.
آرزو می‌کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش
باشی، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی، به اندازه
کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به
اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی
.
همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میکنی چیزی
ناراحتت میکنه، احتمالاً دیگران را آزار میده
.
شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن
.
شادی برای اونایی که گریه می‌کنن و یا صدمه می‌بینن
زنده است. برای اونایی که دنبالش میگردن و اونایی که
امتحانش کردن. چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو
تو زندگیشون میفهمن
.
عشق با یک لبخند شروع میشه، با یک بوسه رشد میکنه و با
یک اشک تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته
فراموش شده، شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردها و
رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری
.
وقتی به دنیا اومدی، تو تنها کسی بودی که گریه می‌کردی
و بقیه می‌خندیدن. سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی
رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:3 توسط آرمان |